"سحر دمید
درون سینه دلم به شور و شوق تپید
چه خوش دمیست زمانی که یار می آید"
بچگی هایم چه زود گم شد
هنوز طعم شیرین شکلات هایم تمام نشده بود
که طعم تلخ و گس زندگی به من فهماند که بزرگ شده ام
زود بود که فهمیدم باید خندید حتی اگر خنده ات نیاید
و گریستنت را هیچ آدم بزرگی جدی نمی گیرد
و زندگی روی دیگری هم داشت
که نمی دیدم ...
من فهمیدم که دیگر اینجا بازی ها به آخر نمی رسند
دیگر قصه های اینجا تمامی ندارد تا شبها با آرامش بخوابی
و هر روز که بیدار می شوی روزی تازه است
تا به این فکر کنی چندمین قسط بانک را خودت می توانی بپردازی؟
حساب زندگی سنگین تر از پول تو جیبی های پدر می شود
و باقی ماه را باید گذراند
حتی با هیچ
و تمام اینها را باید بلعید و سکوت کرد
که خوشبختی ات را باور کند مادرت و نداند که در پشت نگاههایت غمی خوابیده است
و پدر آرامش همیشگی اش را دیگر برای تو از دست ندهد
یادش به خیر کودکی هایم
که امروز در پشت چهره ی زنی خفته است که باید همه چیز بداند
زنی که دیگر کودک نیست تا بی جهت بخندد
و برای عابران پیاده دستی از سر شادی تکان دهد
...
آهای دنیای آدم بزرگها!
چه بیرحمانه مرا بلعیدی...
چه زود می شکند در آغوش چشمان من تصویری رویایی از یک عشق
عشقی که همیشه می خندد
با وجود تمام خستگی هایش
و تو را آزرده خاطر می سازد
با وجود تمام علاقه اش
و من نمی دانم _ مثل خیلی از وقتها_
دلم می گیرد برای خودم !!!
امتحانات تمام شد
ترم ٨
خداحافظ دانشگاه کاشان
من از امروز تا اطلاع ثانوی یک لیسانسه ی بیکار هستم
خوشبختم!
بودنت در کنار من چیزی بیش از رویاهای شبانه ام می ماند
با بودنت رویای بهشت زمینی می شود و من مبهوت مهربانی های پروردگارم می شوم
یک ماه از آن روز آسمانی می گذرد تا امروز باز با هم بهاری دیگر را جشن بگیریم
همسرم!
نخستین ماهگرد زندگی عاشقانه مان را مدیون مهربانی هایت می دانم و خود راشکر گذار نعمتهای بی کرانه ی پروردگارمان...
هیچ گاه برای تو شاعرانه نسرودم
چرا که معنی تمام واژه هایم سبزی نگاه تو بود
و لبخند تو قافیه ای موزون بر احساسم می گذاشت
تو با من بگو
کدام واژه
کدام شعر
در انتهای فضای خالی ذهن بی قرارم خواهد ماند
آن هنگام که عاشقانه مرا می نگری
مرا دیگر هوایی به سر نمی ماند
تا امروز نه دیگر شاعرانه
عاشقانه با تو بگویم
روز میلادت مبارک !!
پ ن - به تاریخ ۷/۱۲/۸۶
کم کم این قصه به پایان می رسد
تنها ۴۰ واژه ی دیگر از دلتنگی هایم مانده
.
.
.
می ترسم!
.
.
.
خدایا کمکم کن!
.
.
.
و خدایی که در این نزدیکی است!!
دلم براي بهار مي تپد
بي قراري اين روزهايم عجيب تو را مي طلبند
صبوري تو و بي قراري من
بی قراری تو و اشتیاق من
اشتیاق تو و لبخند من
لبخند تو و همه ی زندگی من !
و خدايي كه در اين نزديكي است
ياد كودكي هايمان به خير ...
مرا ببخش
همدم لحظه هاي كودكي ام
مرا به خاطر گناهي ناكرده و نا بخشوده
كه اشك را به استقبال نگاهت آورد
و غم را به آغوشت سپرد
يادم رفت با تو بگويم
كودكي هايم را كه با تو قسمت كردم
سهمي بزرگتر را براي خود خواستم
تا شايد براي يكبار من بتوانم خواهر بزرگتر باشم
اما افسوس كه تو ندانستي
مثل لحظه هايي كه يادمان مي رفت
اول تو قهر كردي يا من؟!!
بچگي هايمان را چه زود باختيم
در پشت بازي هايي كه جاودانه شد
و با حصاري از حلقه هاي طلايي جدا گشت
در پشت نام مرداني كه نشناختيمشان
و هر روز از هم دورتر و دورتر شديم
شايد يادمان رفت بازي را تمام كنيم
مرا ببخش
باز يادم نيست
اول تو قهر كردي يا من؟!!
امروز آمد
دیروز که می شد گمان همه برفی باشد نیامد
امروز که آفتاب می خواستم برف آمد
فردایم را برایم مهتابی کن ...
شاید باشد!

